زرند پاتوق

رمان هوس و گرما _ پست 8

نویسنده رمان: مهلا73                        نام رمان: هوس و گرما                  پست : هشتم



_نخیر خانم.این دوسالی که من استاد شماها بودم بهترین دوران تدریسم بود.

_میدونم هیشکی به من نمیرسه.
_میدونستی یکی از بی پروا ترین شاگردایی که داشتم تو بودی؟البته مودب و متینش
_شما لطف دارین.میگم حالا که شما انقد مارو دوس دارین یه چند تا از سوالای امتحان بعد عیدو بدین.خیرشو ببینین.
_نشد دیگه.قرار نبود از این حرفا بزنیم.در ضمن من هنوز سوالا رو طرح نکردم.
_خب بگین از کجا سوال در میارین.
استاد بدون توجه به حرف من گفت:
چقد حرف میزنی.بزار بفهمم دارم چطوری میرقصم.یه بار من با یکی از شاگردام رقصیدما.تو هم که از اول در حال حرف زدنی.
_شما نمره بده ما مخلصیم.
خندید.بعدش تا اخر اهنگ بدون هیچ حرفی رقصیدیم.با تموم شدن آهنگ استاد رفت سر جای قبلیش نشست.منم داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که مرال یه دونه زد پشت کمرم.
_الاغ بی خاصیت.استادو تور میکنی؟
_استاد چیه؟مهران جون عزیزم.
_چشمم روشن مهران جونم که شدن.حالا چیشد؟قراره ازدواج گذاشتین یا میخوای شب بری پیشش.
بعد نیششو باز کرد.
_بی جنبه.همینم مونده بودبرم به استاد مرامی پیشنهاد ازدواج بدم.
_از تو بعید نیست.
همون لحظه کیک و آوردن.مرالم سریع رفت پشت میزی که قرار بود کیک و روش بزارن.
صدای آهنگ قطع شده بود و همه داشتن یه صدا شعر تولدت مبارکو میخوندن.
منم داشتم همراهی میکردم که دیدم باز این پسر خوشگله همون آرتای خودمون اومد کنارم.
_خوش گذشت وستا خانم؟
_جای شما خالی.مگه به شما خوش نمی گذره؟
_نه تا وقتیکه ستاره این مجلس تو بغل کسی دیگه در حال رقصیدنه.
_جای شما که بهتر بود فکر کنم حسابی دخترای رنگ و وارنگ دورتون بودن.
اینو گفتمو رفتم پیش مرال.کیک و تقسیم کردن خوردیم.منم دوتا خوردم تا همه چششون درآد.
خب دوس دارم.خامه خیلی خوش مزه اس.
کادو هارو هم بعدش باز کردن.من یه لباس مجلسی خیلی خوشگل براش گرفته بودم.سلیقه ی مرالو میدونستم.بقیه هم با توجه به وسعشون کتاب و لباس و تابلو و چیزای دیگه دادن.
رهام براش یه گردنبند گرفته بود.شایان و رویا هم یه دستبند بهش دادن.
از همه عجیب تر آرتا بود که یه سکه بهش داد.چون قیمت سکه الان در حال انفجار بود.خوش به حال مرال.حسودیم شد.خدا شانس بده.آخه این اصلا مرال و یه بارم ندیده بود که این کادو رو براش آورده بود.حالا اگه آشناشون بود یه چیزی.
موقع رفتن بود که دوباره آرتا اومد کنارم در حالیکه زل زده بود تو چشام گفت:
شب خیلی خوبی بود برام.امیدوارم بازم ببینمت.
_برای منم شب خیلی خوبی بود.
_یعنی نمیخوای دباره همدیگه رو ببینیم؟
_دلیلی نداره همچین چیزی رو بخوام.
_ولی من میخوام.امشب نتونستیم به اندازه کافی با هم باشیم.ازت خوشم اومده.ولی حیف که امشب خیلی خودتو گرفتیو کوتاه نیومدی وگرنه میتونست شب لذت بخشی برامون بشه.
_شما که امشب به اندازه کافی سرتون گرم بود.حسابی به خودتون رسیدین.
_کوچولو و فکر کردی تفریح یه شب من با همینا تموم میشه.این دخترایی که امشب اینجا به من چسبیده بودن مثل یه پیش غذا بودن واسم.
خیلی بی حیا بود.بیشهوووور.منظورش چی بود؟یعنی امشب بازم میخواد ادامه بده.با یه لحن حرصی گفتم:
_بی ادب



خندید.بلندم خندید.ای جان چه مامان میخنده.آخ که دوست دارم اون لباشو همین الان محکم ببوسم ببینم چه مزه ایه.تازه فرصت شد یه نگا بهش بندازم.یه پسر قد بلند با هیکل ورزش کاری.از اون هیکلایی که جون میده بری تو بغلشون و شیطنت کنی.یک تیشرت جذب مشکی با یه کت اسپرت مشکی.جین تیره هم پاش کرده بود.چه تیپی زده بودا.کوفت زنت بشه.نه یعنی کوفت دوست دخترات بشه.چشماشم که خاکستری.واااای چقد جذابه.حالا غش نکنم من. لباشم که قلوه ای.موهاش قهوه ای و یکم حال فشن مردونه بهش داده.کلا قیافه و تیپش حالت خاص و مردونه ای داشت.عطرشم فوق العاده مست کننده بوداز سر و روش پولداری می ریخت.اگه همین الان می گفت شب بیا پیش من با کله میرفتم

برچسب‌ها: زرند پاتوق, رمان, نوشتن رمان, رمان هوس وگرما, رمان هوس و گرما, رمان های عاشقانه, قواعد رمان نویسی, رمان عاشقانه
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1391ساعت 0:5  توسط محمدرسول جعفری  |